یک حکایت زیبا در مورد حکمت الهی

گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی !

«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216

/ 4 نظر / 16 بازدید

سلامی به گرمی مهربانی وعشق. قبل از گفتن هر کلمه یا جمله ای در مرود بلاگتون باید یه خسته نباسید به هر دوتاتون بگم.خدا قوت.امیدوارم که همیشه بلگتون پر بار باشه.وهمین طور سعی کنیدکه زیبایی و جذابیت بلاگتون رو حفظ کنید. براتون آرزوی بهترین ها و بهترین آرزوها رو دارم.

علی راد

حکمت و حکایت هر دو یه مطلب را دارند احساس می کنم زیاد جالب نیست باز هم نظر خودته .

آبتین

خدای منننننننننننننننن.... بی وبلاگ منم سر بزنید